سالها پيش كه مي رفتي
كاش آسمان رفتنت را هم برده بودي
تا شكارچي پير
اينگونه رد پروازت را به نيزه نمي كرد و پاي نمي كوفت و خاكستر مسموم نبودنت را اينگونه در ششهاي ورم كرده مان فرو نمي كرد
سالها پيش كه رفتي
آي آزادي ...
آي آزادي ...
انتظار مي كشيدم
اتوبوس رسيد و
نقاشي ام نيمه كاره ماند .
حالا
سالهاست كه رسيده ام
و نقاشي نيمه كاره اي روي ديوار
مانده است
در حسرت "من"
!
به خاطر اندوه آن قصه نمی گویم
که به اندازه ی دلتنگی لیلا
برای خواهرش
که مرده بود
طول کشید
.
به شادباش خاطره ی آن روز می گویم
که می رفتی و
هیچ پشت سرت را نگاه هم نمی کردی
.
تو رسول هیچ آئینی نیستی
امتداد زمانت
قابل تحمل باد !
.
از حوصله اش سر رفته ام
شايد براي هميشه
شايد فقط براي آنكه فعلا كسي پيدايم نكند
.
تاوان سنگيني داشت كشف ِ قصه ي ناتمام مادربزرگِ آن روزها
كه در تمام شعرهاي من مي شد ماه را نوشت
.
ما فرو ريخته ايم
.
آوارمان را
.
بر حوصله اش
.
شايد
.
كه يادم رفته بود چقدر دوستش دارم !
.
استادم
.
كه ديروز عكسش را زير شيشه ي ميزم گذاشتم
.
.
.
مي خواهم سكوت كنم . از حرف زدن خسته ام . شايد به خاطر پاييز باشد، نمي دانم . اما حالم هيچ خوب نيست . و اينكه بايد حواسم باشد تا براي آبين همواره و پيوسته و در هر حالي همان باشم كه بايد ، خيلي سخت است .
چقدر حوصله ام را از دست داده ام .
مي خواهم سكوت كنم .
طولاني .
![]()
نجما گفت :”پس چرا چيزي در مورد هما خانم نمي نويسي؟”
گفتم:”اصلا” توانش رو ندارم . باور كن اونقدر رنج اين اتفاق بزرگه و من هر بار كه بهش فكر ميكنم اونقدر اندوهگين ميشم كه مدام دارم سعي ميكنم ازش فرار كنم”
ببخشيد خانم ها ! آقايون !
كسي مي تونه جواب اين سئوال رو بده ؟
چرا بايد يك شخصي كه خيلي مهربون بوده ، خيلي مومن بوده ، به نيازمنداي زيادي كمك كرده و خلاصه آدم خوبي بوده و توي زندگيش يك محروميت بزرگ رو سالها تحمل كرده و مطيع تقدير الهي بوده ، حالا ، يك دفعه مريض بشه و بيفته روي تخت و توان حركت و هوشياريش رو كاملا” از دست بده و ديگه مثل اون وقتا كه مي رفتيم خونه شون ، با اقتدار روي صندليش ننشسته باشه تا با صداي بلند از خاطراتش بگه و بخنده و همه بخنديم و اوني كه اونهمه آبين رو دوست داشت ، حالا وقتي آبين رو مي برم بالاي سرش حتي نتونه سرش رو تكون بده و نگاهش كنه و ...
اونهايي كه به دعا اعتقاد دارن ، لطفا” براش دعا كنن
اونهايي كه اعتقاد ندارن هم ، لطفا” براش دعا كنن
حالش خوب نيست
![]()
براي آغاز امروز ، لطفا" كمي صبر كنيد
من هنوز براي ديروز پاسخي پيدا نكرده ام
و هيچ بهانه اي براي فردا
طوفاني كه وزيد ؛ نشاني سرزمينم را گم كرد
و افريت ِ ناداني ؛ تمام ِ تاريخم را نشخوار
دزدان سياه پوش ِ غريب
دانه دانه آجرهاي سقف خانه ام را دزديدند
و ديگر هيچگاه سرزمينم پيدا نشد !
مهم نبود حتي اگر خدا در آفرينش من اهمال كرده بود ؛
اگر
براي آبين هواي نفس كشيدن باقي مي ماند !
...
لطفا" كمي صبر كنيد
امروز را به احترام كشتگان ِ ديروز
و اسیرانِ فردا آغاز نكنيد
صدايش را مي شنوم در غبار
از انتهاي طوفان زده ي جاده اي در شرق
اما هجايش كامل نمي شود
و فقط تيله ي چشمانش باقي مي ماند
كه برق نمي زند !
يك مداد ِ بلند ِ سياه روي نگاهش چسبيده بود
تقصير او نبود كه دنيا داشت خط خطي مي شد ،
او فقط مي خواست نگاه كند !
.
.
.
من گيج شده بودم از بوي ادكلن تو
وقتي نمي فهميدم چه مي گويي
آن روز كه ايستاده بودي روبروي من
و مي پرسيدي "آخرين قطار از كدام سو مي آيد؟"
من سرم گيج مي رفت و از تمام پله ها مي افتادم
وقتي هيچ كس زير پايش را نگاه نمي كرد(!) تا نكند مرا له كند(!)
و مرد بيچاره كه تمام وسايل خانه اش را فروخته بود تا خرج درمان پسرش كند و حالا از يخچال همسايه استفاده مي كرد ، پشت تلفن چون مرا نمي ديد كه چقدر له شدم ،راحت برايم درد و دل مي كرد
و تو آنقدر فراموش مي كردي همه چيز را
كه حتي وقتي بهت گفتم "آخرين قطار هرگز نمي آيد"
باز هم ايستاده بودي
همان جا كه هميشه برايم دست تكان مي دادي .
...
مي شود لطف كني ديگر آن ادكلن را استفاده نكني ؟
بويش مرا ياد سرگيجه هاي پسرك آن مرد بيچاره مي اندازد كه مدام تشنج مي كند روي دست مادرش !
...
ضمنا" خانم ِ وقيح !
شما چرا اينقدر كم مي آوريد در زمان ؟
و مكان ؟
وسعت بيچارگي زياد است
يا شما خيلي كوچك شده ايد ؟
...
از وقتي ...
...
كودكي كه بزرگ شده بود
گفت : " يادِ من بخير! "
و خواست ديگر فلسفه نبافد
چشم هايش را بست
و فقط فوت كرد
همه جا تاريك شد
شايد بد نباشد
نديدن !
