درست در نقطه ي پايان،
آسمان هنوز امتداد داشت .
و بازگشت ِ تمام فريادهايي كه رفته بودند تا دنيا را نجات دهند
در مسير اجابت من
سفيد ِ بلند ِ سياهي بود ،
كه هيچ كداممان نمي دانستيم چيست !
مي داني ؟
هيچ پاياني نيست .
براي هيچ چيز
هيچ پاياني نيست .
و ما گم شدگاني هستيم
كه
واقعيت داريم !
به خاطر پاييز هم كه شده
آواز بخوان
آي پرنده ي ساكت ِ آن درخت ِ هميشه
كه ميخ نگاهت را فرو كرده اي در عمق چشمانم !
من هنوز روي يك در ميان اين سجاده معطل مانده ام
و آنقدر راه رفته ام
كه بهشت زير پاهايم لگدمال شده است !
راستي كدام فصل تو را عاشق مي كند ؟!
------------------------------------------------------------
پ.ن : من پسر بچه اي را مي شناسم كه در كودكي از زور گرسنگي در خيابان ها آنقدر مورچه خورده است كه حالا در كنج دور آسايشگاهي بستري است و وقتي براي تعطيلات آمده بود خانه و نمي خواست دوباره برگردد ، مادرش داشت امضا جمع مي كرد كه پسرش ديوانه است و او نمي تواند نگهش دارد تا از آسايشگاه بيايند ببرندش و كرايه خانه اش عقب افتاده بود و انگشتانش آنقدر نازك شده بودند از بس خانه ي مردم كار كرده بود كه وقتي چادرش را نگه داشته بود ، مي لرزيدند و ...
من در انتهای چاهی خفته ام
و هر روز با اولین تکه از ماه وحشت زده ی بی رمقی که زنی آن را با سطلی در انتهای طنابی بلند می دزدد آغاز می شوم !
آسمانم تصویری است قاب گرفته در دهانه ی چاه
و آزادی صدای التهاب بازی کودکانه ای است که می شنوم .
من ، اینجا راه می روم و زمان را میان انگشتهایم می شمارم
من ، اینجا فکر می کنم و فرسایش دیوارهای بلند و سیاه چاه را اندازه می زنم
من ، اینجا زندگی می کنم و
هر شب با صدای نعره ی مردی تمام می شوم که اندوه گنگی را در درونم فریاد می زند !
...
چیزی شبیه استخوانی از جنس تهوع در گلویم گیر کرده
نه بالا می آورم ، نه فرو می خورم
من صدای موهومی از پرواز می شنوم
و لرزش خفیفی در ساق پاهایم احساس می کنم
و فکر می کنم روی صورتم چیزی مدام می غلتد و فرو می چکد
...
شهرم را چیزی دزدیده است
و آسمانش را در تابوتی که بر شانه های جوانان می رود ، دفن کرده است
من می ترسم ترک بردارد اینهمه آیینه
که هیچ تصویری از فردا ندارد !
...
خورشیدی در آسمان نیست
اما
آدم برفی آب می شود
و زمین پر از گودیهاییست
که مرداب می شوند !
...
درست به هيأت يك آدم برفي بزرگ
وقتي آب مي شود ؛
دارم قطره قطره آب مي شوم
با اين تابش بي وقفه ي تو
كه حتي يك لحظه هم پشت ابر نمي ماني !
...
من آدم برفي نيستم
اما دارم آب مي شوم
و صداي چكيدنم را خوب مي شنوم
مي خواهم جاري كه شدم
بخار كه شدم
ابر كه شدم
و
دوباره كه باريدم ،
اينبار به هيأت تو
" آدم" شوم!
...
...
توي مطب دكتر منتظر بوديم تا نوبتمون بشه ، يك پسر بچه ي حدودا" 3-4 ساله بود. توي يك كالسكه ي بزرگ آهني نشسته بود ،در واقع خيلي شل و بدون حس گذاشته بودنش توي كالسكه و كمربندش رو بسته بودند گردنش كج افتاده بود روي تنش و توي تمام بدنش پرش هاي غير ارادي پيوسته اي داشت ، چشمهاش نيمه باز بود ، اما از همان شيار باريك هم برق چشمهاش رو مي ديدم و سنگيني نگاهش رو روي تمام تنم احساس مي كردم .
يك آقايي كه احتمالا" پدرش بود همراهش بود . از ظاهر ش بر مي آمد كه از طبقه ي كم درآمد جامعه هستن . بيشتر دل آدم مي گرفت !
حس غريبي توي تمام وجودم ايجاد شده بود كه براي خودم هم خيلي عجيب بود . دلم مي خواست مي رفتم و اون بچه رو توي بغل ميگرفتم و مي بوسيدمش و نوازشش مي كردم و با دست روي سرش مي كشيدم و بهش مي گفتم كه دوستش دارم و از اينكه اون اينجوريه و من نيستم خيلي متاسفم و اينكه اگه من به جاي خدا بودم هرگز اين كار رو باهاش نمي كردم و اينكه دنيا خيلي قشنگه و خيلي زيبايي هاي رنگارنگي توش هست ، درسته كه اون نمي تونه بدو بدو كنه و با بچه هاي هم سن و سالش بازي كنه ولي اين از زيبايي دنيا كم نمي كنه !!! و ديگه اينكه بهش بگم ...
سكوت ....
بسه ديگه !ساكت شو ميترا ! چقدر از اين حرفهاي تكراري بد مي زني ؟ ببين ! توي همه ي اينها حكمتي هست كه تو نمي فهمي !
برو زندگي كن ! برو شاد باش ! برو به گروه مطالعاتيت برس ! برو به بچه ات برس !
برو ! د ِ . . . ! برو ديگه !! ):<
بر رفيع كوه بلندي نشسته بود
و فكر مي كرد ،
چرا ديگر خانه ها حياط ندارند !
***
دلش براي يك قالب صابون لك زده بود .
.
.
.
"...بدان كه هيچ تخم فساد ، چون نشستن با زنان اندر مجلس ها و مهماني ها و نظاره ها نبود - چون ميان ايشان حجاب نبود ، و بدان كه زنان چادر و نقاب دارند كفايت نبود - بلكه چون چادر سفيد دارند و اندر نقاب نيز تكلف كنند ، شهوت حركت كند ، و باشد كه نيكوتر نمايند از آنكه روي باز كنند . پس حرام است بر زنان به چادر سپيد و روي بند پاكيزه به تكلف اندر بسته بيرون شدن ، و هر زن كه چنين كند عاصي است و پدر و مادر و برادر و شوهر كه دارد - و بدان راضي بود - اندر آن معصيت با وي شريك باشد ، كه بدان رضا داده بود.
و روا نيست هيچ مردي را جامه ي زني كه داشته بود ، اندر پوشد به قصد شهوت يا دست فرا آن كند يا ببويد يا شاسپرم يا سيب يا چيزي كه بدان ملاطفت كنند ، فرا زني دهد و فرا ستاند ، يا سخني نرم و خوش گويد . و روا نيست زني را كه سخني با مرد گويد - الا درشت و به زير ، پيغمبر زنان را همي گويد كه به آواز خوش با مردان سخن مگوييد ، و از كوزه كه زنان آب خورند نشايد به قصد از جاي دهان ايشان آب خوردن ! و از باقي ميوه كه وي دندان در برده باشد خوردن ... "
كيمياي سعادت غزالي - تصحيح احمد آرام - ص 266
صداي مهيب خرد شدن چيزي را شنيدم . از جنس آب بود در برهوتي كه پاياني نداشت .
من ،گوشي تلفن هنوز دستم بود .صدا آهسته تر شد و آنقدر با صداي دوستم درهم آميخت كه هيچ معلوم نبود آن چيز خرد مي شود و دوستم حرف مي زند يا دوستم خرد مي شود و آن چيز حرف مي زند !
تصاوير از جلوي چشمهايم رژه مي رفتند . سال 1370 بود من روي نيمكت يكي مانده به آخر كنار دوستم نشستم.
ولي دوستي ما ديگر شورش را درآورد.خيلي طول كشيد. دوستم خسته شده بود اما به من نمي گفت.
من خنگ شده بودم. فكر مي كردم چقدر سرمان شلوغ است كه ماه تا ماه هم را نمي بينيم .
صدا كم كم داشت محو مي شد . دوستم مدتها پيش گوشي را قطع كرده بود .
چيزي در آن حوالي خرد شده بود
از جنس آب !
.
.
.
