تبليغاتX
ارس
درختی که خودسوزی می کند !

 

...

به نظر من غروب ها صدا دارن ، يه صداي حزن آلود ممتد  كه انگار داره يه شعر بلند رو بي وقفه مي خونه ! تو تا حالا صداشو شنيدي ؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------

چه كسي بود كه مي گفت براي جبروت خدا ، نماز نخواندن تو اتفاق مهمي نيست ؟!

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

 

مرا به خاطر بسپار و بگذار من از پشت خاطرات خويش گم شوم و چسبندگي تمام تاريخ ام را در زلال روان آينده بشويم . مي خواهم "دوباره" شوم و بر سجاده اي دوباره ، زانو بزنم .

مي خواهم اينبار تمام آبستني فردا را در درون خويش بزايم . و آنقدر بميرم كه فرسنگ ها به ابديت نزديك تر شوم .

فكر ميكني بتوانم ؟!

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

خستگي تمام روزهاي گذشته و تمام روزهايي كه داشت مي گذشت و تمام روزهايي كه قرار بود بگذرد، به تنش مانده بود. مي انديشيد به آنچه كه از دست رفته بود. به آنهمه شگفتي كه كسي چونان سيگاري به ميان لبهايش گذاشته و دودش را در هواي تنفس ِ همه ي نوزادان ِ تازه متولد شده ،‌پخش كرده بود. مدتها پيش . و او نمي دانست .

او يك زن بود . موجودي از جنس نيمي از آفرينش . كه همچون تمام مخلوقات ديگر براي ماندن و بودن رنج مي كشيد. لذتي در كار نبود . آرامشي هم اگر بود تسكين كوتاه رنج ها بود .

او يك زن بود . از جنس ِ غريب ِ تحمل. كه همچون موجود مضحكي در برهوت خلقت آدم به تمسخر گرفته شده بود . اندامي محض . يا ايثاري تمام ،‌كه در بازي تعهد و خودخواهي هميشه بازنده بود و خود نمي دانست .

او يك زن بود و براي گفتن ،‌حرف بسيار داشت .و منتظر هيچ معجزه اي نبود .

و خدا اين را مي دانست و خدا همه چيز را مي دانست .

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقي ها :

۱-اين روزها خيلي خوب مي فهمم چرا در اسلام حق حضانت بچه با پدره . يا چرا پدر ولي دم ِ  . واقعا" كه خيلي منصفانه است ! قسمت جالب قضيه اينجاست كه لااقل نمي گن از همون اول بچه رو بدن به پدره ، مي گن تا هفت سالگي مادره باز هم سختيهاشو تحمل كنه  وقتي بچه به مرحله ي بي دردسري رسيد ،‌حالا هلو ، اصلا" لازم نيست بري تو گلو  ها !   يه دفه پي پي شو بيا بيرون !!!!!!

۲-خانم مسني در همسايگي ماست . پاي صحبتش نشسته بوديم . تعريف مي كرد كه در يازده سالگي به عنوان زن چهارم به خانه ي شوهر مي فرستندش . او در دوازده سالگي اولين بچه ي  خود را به دنيا مي آورد . مي گفت شبها بايد بچه را بغل مي كردم و در خيابان قدم مي زدم تا شوهرم از صداي گريه ي بچه بيدار نشه .

۳-تمام ِ ثانيه ها از من پيشي گرفتند و من در لحظه ي صفر باقي ماندم .

۴- در صحنه اي از فيلم سكس و فلسفه (مخملباف) استادِ شاعر به جان ميگه : " ثانيه ها از جنس زمان اند اما ماهيتشون عمره "  و باعث ميشه جان به عشقش خيانت كنه !!!!!!

۵-براي آبين ،‌اين شبها ،‌شبهاي سختيه . دردهاي شكمش شروع شده و شبها به طرز بسيار ناجوانمردانه اي تشديد مي شه . بچه ي كوچولو از درد به خودش مي پيچه و ناله ميكنه و گاه جيغ هاي بنفش ميكشه !!  از دست تو، كاري بر نمياد و فقط بايد شاهد رنج كشيدن ِ موجود كوچك و ضعيف و دوست داشتني ِ معصومي بشي كه هيچ انتخابي براي متولد شدن نداشته . . . هستي با رنج توام  است . از همان ابتدا   تا    همين انتها !!!!!

۶- تقسیم بر تمام خاطره ها  ...    دلتنگی من .  

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

همه چيز تمام بود .

ما ، فقط ادامه داشتيم و ماه را از ميان توري ِ   پرده نگاه مي كرديم كه مي تابيد بعد از سالها ، هنوز!

صداي چرخ دنده هاي زجر آور واقعيت ،‌كه خود را روي زمان مي سائيد ،‌عذابم مي داد.

طرحي كه در سر داشتم حماقتي بيش نبود. من معامله را باخته بودم و از صداي بلند سوت قطاري كه مي رفت تا تمام دنيا را فتح كند ،‌جا مانده بودم .

بايد دوباره تاريخ را علامت مي گذاشتم ، در ميان ِ سررسيدم كه مدتها بود خشك بود و متكبرانه حتي ثانيه اي به نفع من به عقب برنمي گشت !

براي گستردگي ِ من ،‌او هم كم بود !!

----------------------------------------------------------------

بي سر و تهي اين متن را به زن بودن ِ من ببخشيد و به درگاه ِ خداوندگارتان براي بهبود تمام بشريت دعا كنيد.

من مي خواستم فقط نوشته باشم . همين.

هيچ كس مجبور نيست براي اين پست كامنتي بگذارد !

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

...

من ، اينجا نشسته ام و زمان از روي من عبور ميكند ، و چه مي داند زمان كه چقدر من پير مي شوم هر بار كه ماه دوباره تمام مي شود .

من ، اينجا نشسته ام و موسيقي در كاسه ي ملتهب مغزم مي پيچد ، و فقط                فاصله ي كوتاه گوشهايم را دوام مي آورد ، تا من هر بار در سكوت كه دفن مي شوم ،      هيچ خبري به كسي نرسد .

 ...

                           موجود كوچكي جعبه ي مدادرنگي هايم را كش رفته است !   

                                                   - انگار طرحي در سر دارد -

...

من ،‌ سرم گيج مي رود و صداي عميق ِ فاصله ، گوشهايم را تهديد مي كند .

ما ، در تمام ِ فصلها ي گذشته خشك بوده ايم .

    -------------------------------------------------------------------------

آي  دختر ِ تمام ِ اقيانوسهاي بي پايان !

تجسم روح ِ بلندِ تو در زيبائي ِ خيره كننده ي حجم كوچكي كه در آغوش من خواهد لوليد ،  تفسير كدام آيه ي كدام كتاب قطور است كه همه به بهانه ي تقدسش ،                         مي خواهند مرا تطهير كنند ؟!

و تمام ِ خستگيم را بر دوش ِ تولد خجسته ي تو آوار كنند ؟!

آي  دختر ِ تمام ِ آبهاي روان !

اينجا ، نزاع بر سر آرامشي است كه من از تو خواهم ربود و تو معصومانه خواهي باخت .

اضطراب ِ غريبي تو را ، و مرا ، آنچنان به يكديگر گره خواهد زد كه هرگز به ياد نخواهيم آورد آنچه را كه من از تو  ‌و تو از من ، ربوده است .

ابهام ، بهترين تصميم آفرينش است .

بيا

به احترام ِ خستگي من

و به اعتماد ِ دستهاي او كه هميشه با من بود *

و ایمانی که بر ما جاری خواهد بود  

متولد شو !

...

                            و جعبه ي مدادرنگي هايم را براي لحظه ي كوتاهي پس بده

                                                   طرحي در سر دارم !

     ----------------------------------------------------------------------------------------

*

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

روح آب در من جریان داشت / و من آنقدر سیال شده بودم / که دستهایم مدام کش می آمد / و اندوه ِ ماندگاری در خویش / جانم را از تمام تنم به لبم می کشاند /

فلسفه ، آدمها را در کسالتی مرموز دفن می کرد / و هیچ کس حواسش نبود که تاریخ چرا همچنان پیوسته تداوم داشت /

روح آب در من نفس می کشید /  و دلشوره ی عمیقی مرا نهیب می زد برای آغاز      داستانی نو / داستان حضور کودکی در میان من / که داشت رنج شدن را تمرین می کرد / و بی حوصلگی ِ تفسیر هیچ متنی معطلش نمی کرد /

من در آب شناور بودم / و صدای موسیقی ضعیفی را از درون خویش می شنیدم که پیوسته   می نواخت /  چیزی از جنس تنهایی در من کش می آمد / و ابهام سفیدی که در میان نت های موسیقی صبا جریان داشت / اندوه ِ ناگزیر مرا بزرگتر می کرد /

فلسفه از میان گورهایی که صدای استیصال انسان را در وقاری شرمگین می شد از میانشان شنید ، / هنوز نفس می کشید /

من فیلسوف نبودم / اما به همان اندازه هیچ نمی دانستم / باید حواسم را از ته مانده ی تمام سفره ها جمع می کردم / شاید قرار بود اتفاقی بیفتد / انفجاری بزرگ / تا از درونم حجمی بیرون بپاشد / حجمی که سنگینی دستها و پاها و چشمهایش را در دستها و پاها و چشمهایم احساس می کردم / حجمی که می خواست با دنیای بزرگش / بر من نازل شود /

پیامبری از سرزمین آب /

که به رغم ابهام تمام آیین های مقدس ، / واقعیت داشت /  و سرشار از شعر / در وجود من می لولید / تا من اولین کسی باشم که به او ایمان می آورد /

درست مثل مادرم / که سی سال پیش به کودکی ایمان آورد /

و مومن ترین ماند /

. /

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

 

زمان را می بندی ؛

این بهترین اتفاق ممکن است که

                        رخ می دهی .

آب ، تمام حجم رود را که سَر می رود  ؛

می روم تا کامل کنم بعد از تمام دلواپسی های بی مورد  ، با سکوت همه ی رنگهای متمایل به زرد  ، آزادیم را  ،  بر هر چه بیش از حتی هفت بوم نقاشی که هیچ مقدس هم نباشد !

 

 

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

وقتی قد می کشی ،

و آنقدر روی پنجه های پا بلند می شی که قدت به طبقه ی پنجاهم همه ی برجهای شهر   می رسه

و صدای قرچ قرچ قد کشیدنت گوش همه رو کر میکنه ؛

قبل از همه ، خودت ، دیگه هیچ صدایی رو نمی شنوی .

این ، قانون ِ تمام برج های بلند شهر ماست !

حالا فکرش رو بکن درست از طبقه ی پنجاهم یه برج بلند ، در حالی که هیچ صدایی رو نمی شنوی ،

بخوای برای یه نفر اون پائین دست تکون بدی !

شاید یه کم غیر منطقی باشه ، ولی این اصلا" مهم نیست ،

مهم اینه که تو بخوای برای یکی دست تکون بدی !

درست از طبقه ی پنجاهم یه برج بلند !!

شاید اون اصلا" تو رو نبینه !  یا شاید اصلا" کسی اون پائین نباشه !

مهم نیست .

تو دست تکون بده !

تو برای یکی اون پائین دست تکون بده !

***

چشم هات رو ببند و در حالی که هیچ صدایی نمی شنوی مطمئن باش یکی داره از یه طبقه ی خیلی بلندتر از طبقه ی تو ، توی یه برج خیلی بلند تر از برج تو ، برای یکی اون پائین دست تکون می ده !

اگه بخوای

فقط اگه بخوای ؛

می تونی اونی باشی که یکی داره از اون بالا براش دست تکون می ده !

این ، قانون ِ  تمام برج های بلند شهر ماست !

***

البته اینکه بعضی ها معتقدند به هیچ نحوی کسی نیست که براشون دست تکون بده ، یکی از تبصره های قانون ِ اینجاست !!

اینجا ،

.

.

جایی که قراره تو به ما ملحق بشی !

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

 

 

بچه های همسایه مشق می نوشتند ...  نان

و دفتر ها سیاه بود .

و بخش می کردند ...  نان

یک بخش بود !

و دستها یکبار پائین می آمد .

***

امین - پسر همسایه -  که دیشب مداد نداشت ،

بخش می کرد ...

نان

و دستش را تند و تند پایین می آورد

... کاش به بخش بچه های دنیا بود !

***

فردا

معلم درس می داد

نان

و ... هنوز یک بخش بود !

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

 

یک مصاحبه ی اختصاصی با صبا ی ۵/۴ ساله

 

من: صبا تو فکر میکنی خیال بزرگتره یا آرزو ؟

صبا : خیال

من : چرا؟

صبا : به خاطر اینکه خیال خیالیه . اصلا" ممکن نداره ! به خاطر همینم خیلی بیشتر و خیلی گنده است .

من: به نظرت اگه من عاشق تو باشم بهتره یا اینکه دوستت داشته باشم ؟

صبا : بهتره که هم دوستم داشته باشی ، هم عاشقم باشی .

من: چرا؟

صبا: به خاطر اینکه اگه عاشقم بشی و دوستم داشته باشی ، بازم از اون آدامس تخم مرغی ها بهت می دم .

{جالب اینه که بدونین خودم اون آدامسا رو براش خریده بودم !! }

( یه روز دیگه )

صبا : می شه تو دل حرف زد . گفت کاش من یه تاج خوشگل داشتم . کاش یه فرشته بودم می رفتم برای بچه ها خوراکی م یاوردم .

من : کِی توی دل آدم یه اتفاق بد می افته ؟

صبا : وقتی یکی از آرزوهاش برآورده نمی شه . اون وقت توی گلوش هم میگیره .

من : چی میگیره ؟

صبا : یه چیزی میاد گلو رو می چسبونه به خودش

من : چی کار کنیم که خوب بشیم ؟

صبا : باید بپریم بالا و بگیم ما همه ی آرزوهامون برآورده شده ، حالا این یکی آرزو چه مشکل داره ؟ !!

 

 

نظرتون چیه ؟   

  

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  |