تبليغاتX
ارس
درختی که خودسوزی می کند !

 

سالها پيش كه مي رفتي

كاش آسمان رفتنت را هم برده بودي

تا شكارچي پير

اينگونه رد پروازت را به نيزه نمي كرد و پاي نمي كوفت و خاكستر مسموم نبودنت را اينگونه در ششهاي ورم كرده مان فرو نمي كرد

سالها پيش كه رفتي

آي آزادي ...

آي آزادي ...

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

انتظار مي كشيدم

اتوبوس رسيد و

نقاشي ام نيمه كاره ماند .

حالا

سالهاست كه رسيده ام

و نقاشي نيمه كاره اي روي ديوار

مانده است

در حسرت "من"

!

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

به خاطر اندوه آن قصه نمی گویم

که به اندازه ی دلتنگی لیلا

برای خواهرش

که مرده بود

طول کشید

.

به شادباش خاطره ی آن روز می گویم

که می رفتی و

هیچ پشت سرت را  نگاه هم نمی کردی

.

تو رسول هیچ آئینی نیستی

امتداد زمانت

قابل تحمل باد !

.

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

.

از حوصله اش سر رفته ام

شايد براي هميشه

شايد فقط براي آنكه فعلا كسي پيدايم نكند

.

 تاوان سنگيني داشت كشف ِ قصه ي ناتمام مادربزرگِ آن روزها

كه در تمام شعرهاي من مي شد ماه را نوشت

.

 ما فرو ريخته ايم

.

 آوارمان را

 .

 بر حوصله اش

.

شايد

 .

كه يادم رفته بود چقدر دوستش دارم !

.

استادم

.

 كه ديروز عكسش را زير شيشه ي ميزم گذاشتم

.

.

.

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

مي خواهم سكوت كنم . از حرف زدن خسته ام . شايد به خاطر پاييز باشد، نمي دانم . اما حالم هيچ خوب نيست . و اينكه بايد حواسم باشد تا براي آبين همواره و پيوسته و در هر حالي همان باشم كه بايد ، خيلي سخت است .

چقدر حوصله ام را از دست داده ام .

مي خواهم سكوت كنم .

طولاني .

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

نجما گفت :”پس چرا چيزي در مورد هما خانم نمي نويسي؟”

گفتم:”اصلا” توانش رو ندارم . باور كن اونقدر رنج اين اتفاق بزرگه و من هر بار كه بهش فكر ميكنم اونقدر اندوهگين ميشم كه مدام دارم سعي ميكنم ازش فرار كنم”

ببخشيد خانم ها !  آقايون !

كسي مي تونه جواب اين سئوال رو بده ؟

چرا بايد يك شخصي كه خيلي مهربون بوده ، خيلي مومن بوده ، به نيازمنداي زيادي كمك كرده و خلاصه آدم خوبي بوده و توي زندگيش يك محروميت بزرگ رو سالها تحمل كرده و مطيع تقدير الهي بوده ، حالا ، يك دفعه مريض بشه و بيفته روي تخت و توان حركت و هوشياريش رو كاملا” از دست بده و  ديگه مثل اون وقتا كه مي رفتيم خونه شون ، با اقتدار روي صندليش ننشسته باشه تا با صداي بلند از خاطراتش بگه و بخنده و همه بخنديم و اوني كه اونهمه آبين رو دوست داشت ، حالا وقتي آبين رو مي برم بالاي سرش حتي نتونه سرش رو تكون بده و نگاهش كنه و ...

اونهايي كه به دعا اعتقاد دارن ، لطفا” براش دعا كنن

اونهايي كه اعتقاد ندارن هم ، لطفا” براش دعا كنن

حالش خوب نيست

 

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

براي آغاز امروز ،  لطفا" كمي صبر كنيد

من هنوز براي ديروز پاسخي پيدا نكرده ام

و هيچ بهانه اي براي فردا

 

طوفاني كه وزيد ؛ نشاني سرزمينم را گم كرد

و افريت ِ ناداني ؛  تمام ِ تاريخم را نشخوار

 

دزدان سياه پوش ِ غريب

دانه دانه آجرهاي سقف خانه ام را دزديدند

و ديگر هيچگاه سرزمينم پيدا نشد !

 

مهم نبود حتي اگر خدا در آفرينش من اهمال كرده بود ؛

اگر

      براي آبين هواي نفس كشيدن باقي مي ماند !

 

...

لطفا" كمي صبر كنيد

امروز را به احترام كشتگان ِ ديروز 

و  اسیرانِ  فردا آغاز نكنيد

 

 

صدايش را مي شنوم در غبار

از انتهاي طوفان زده ي جاده اي در شرق

اما هجايش كامل نمي شود

و فقط تيله ي چشمانش باقي مي ماند

                                          كه برق نمي زند !

 

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

.

يك مداد ِ بلند ِ سياه  روي نگاهش چسبيده بود

تقصير او نبود كه دنيا داشت خط خطي مي شد ،

او فقط مي خواست نگاه كند !

.

.

.

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

...

من گيج شده بودم از بوي ادكلن تو

وقتي نمي فهميدم چه مي گويي

آن روز كه ايستاده بودي روبروي من

 و مي پرسيدي "آخرين قطار از كدام سو مي آيد؟"

من سرم گيج مي رفت و از تمام پله ها مي افتادم

وقتي هيچ كس زير پايش را نگاه نمي كرد(!) تا نكند مرا له كند(!)

و مرد بيچاره كه تمام وسايل خانه اش را فروخته بود تا خرج درمان پسرش كند و حالا از يخچال همسايه استفاده مي كرد ، پشت تلفن چون مرا نمي ديد كه چقدر له شدم ،‌راحت برايم درد و دل مي كرد

و تو آنقدر فراموش مي كردي همه چيز را

 كه حتي وقتي بهت گفتم "آخرين قطار هرگز نمي آيد"

باز هم ايستاده بودي

همان جا كه هميشه برايم دست تكان مي دادي .

...

مي شود لطف كني ديگر آن ادكلن را استفاده نكني ؟

بويش مرا ياد سرگيجه هاي پسرك آن مرد بيچاره مي اندازد كه مدام تشنج مي كند روي دست مادرش !

...

ضمنا" خانم ِ وقيح !

شما چرا اينقدر كم مي آوريد در زمان ؟ 

و مكان ؟

وسعت بيچارگي زياد است

يا شما خيلي كوچك شده ايد ؟

...

از وقتي ...

...

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  | 

 

كودكي كه بزرگ شده بود

گفت : " يادِ من بخير! "

و خواست ديگر فلسفه نبافد

چشم هايش را بست

 و فقط فوت كرد

همه جا تاريك شد

شايد بد نباشد

نديدن !

 

نوشته شده توسط میترا در ساعت  | لینک  |